درادرا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

درای مامان دنیا و بابامرتضی

ماجراهای این چند روز

سلام جوجوی مامان اون روز رفته بودیم باغ عمه حمیرا اینا(عمه مامان) توی باغ یک تاب بود تو رو که سوار می کردی خیلی خوشت اومده بود همونجا می خواستی بخوابی .من و بابا هم تصمیم گرفتیم برات یک تاب بخریم .دو سه روز بعدش رفتیم از مغازه برات تاب گر فتیم و اوردیم نصبش کردیم مامانی انقدر از این تاب خوشت میاد که روی تاب اصلا صدات در نمیاد .شمای فسقلی که تا من از چشت گم میشدم شروع میکردی به گریه ولی روی تاب عین دختر خانم های گل میشینی و صدات هم در نمی اد.اون روز گذاشته بودمت روی تاب خودم هم داشتم تو آشپزخونه کار میکردمگهگاهی میامدم و یک تکونی بهت میدادم و میرفتمدنبال کارم.یهو متوجه شدم تو روی تاب خوابت گرفته   پ.ن.لوازم م...
29 مرداد 1392

رفتن به عروسی و گم شدن دستبند مامان

سلام گلم این دو سه روزی خیلی ناراحت بودم به خاطر همین فرصت نکردم تا بیام برات بنویسم. مامانی روز پنجشنبه عروسی دعوت بودیم.تو رو هم بابایی از صبح برده بود خونه مامان صورت.من از اداره که برگشتم شروع کردم به حاضر شدن ،حاضر شدم و زنگ زدم به بابا که بیا دنبالم تا بریم(این رو هم بگم که قرار نبود شما رو ببرم)خلاصه بابا اومد مامان صورت گفت بیا درا رو هم ببریم من هم دلم نیومد از صبح که اداره بودم ندیده بودمت بعد از ظهر هم که عروسی .گفتم باشه رفتم بدو بدو لباسات رو اوردم و تو ماشین لباسات رو عوض کردم خلاصه چشت روز بد نبینه از موقعی که وارد تالار شدیم تا شب که می خواستم شام بخوریم یک تنه چسبیده بودی به من حتی لحظه ورود به تالار اجازه نمی دادی مانت...
29 مرداد 1392

شیرین کاریهای درا خانم

مامانی جدیدا تا من و بابایی میریم رو ترازو خودمون رو وزن کنیم بدو بدو میای سر ترازو میری روش میخوای خودت رو وزن کنی اخه قربونت برم من مگه چی میخوری که وزن بگیری 2 ماهه تو 8 کیلو موندی خیلی بد غذا هستی تا چیزی رو هم میخوام به زور بهت بدم با اون زبون خوشگلت میدی بیرون.   این هم تصاویر درا در حال خوردن گوجه فرنگی و عکس العمل درا وقتی مامان مچش رو میگره و صداش میکنه     وقتی درا گیتاریست میشود اونم با پا(مامانی فکر کنم اولین گیتاریستی باشی که داره با پا گیتار میزنه)قربون دختر خلاق خودم برم من اینجام وقتی از زیر پات میکشیدم بیرون پات رو دراز میکردی که بری روش تا صداش در بیاد هر چی میگم مامان جان ...
22 مرداد 1392

اولین خواب تنهایی درا

سلام مامانی دیروز یعنی دقیقا وقتی تو 10 ماه و 18 روز داشتی برای اولین بار تو اتاق خودت تنها خوابیدی.آخه مامانی تو اتاق ما چون پنجره رو باز میذاشتیم ترسیدم سرما بخوری چون هوا دراه اروم اروم سرد میشه .احساس می کنم اینجوری خودت هم راحت می خوابیدی .دیشب فقط یک بار از خواب بیدار شدی عزیزم شیر خوردی باز خوابیدی مامان قربونت بره.دیگه واسه خودت بزرگ شدی. راستی دیروز رفتی برات کفش بگیریم چون عاشق کفشی ولی هر چقدر گشتیم سایز پای تو پیدا نکردیم یک کفش دیدم خیلی خوشگل بود ولی برای پات بزرگ بود چون خیلی خوشم اومد خریدم نگه داشتم وقتی بزرگ شدی بپوشی امروز باز بابایی میریم تا ببینیم کفش مناسب پات رو پیدا می کنیم یا نه ان شالله که خوشت میاد م...
22 مرداد 1392

عید فطر مبارک

سلام گل مامان می خوام از وبلاگت عید فطر رو به همه تبریک بگم.عید همتون مبارک روزجمعه تولد پرهام بود خاله شیلا زنگ زد گفت بعد از ظهر بریم بیرون.رفتیم قره خاچ .خاله شیلا دستش درد نکنه یک کیک خوشمزه پخته بود اونجا خوردیم خیلیم خوش گذشت راستی خاله ملان اینام از خوی اومده بودن ماکو اونام اومده بودن قره خاچ. تو این عکس ببین عین خانما وایستادی داری عکس می گیری   خانم خانما و 3 پسر خاله   این بدون شرحه فقط دو تای پشت سری رو ببین (بابا و عمورضا)   تو این عکس هم اقا (بابای مامان جون)عینک دودی زده بود ژست گرفته بود.مامانی خیلی دوستش داره&nb...
21 مرداد 1392

تولد درا

درای عزیزم تو 1 مهر 1391 ساعت 5:05 بدنیا اومدی.جیگر مامان از موقعی که بدنیا اومدی دختر خوشگلی بودی همه می گفتن ماشالله چقدر خوشگله .مامان گلم چون دکتر گفته بود ساعت 11 من رو عمل می کنه منم صبحونه نخورده رفتم بعد تازه ساعت 1 آقای دکتر تشریف آورد گفت برو بستری شو ساعت 3 میام.من هم از ساعت 1 رفتم یستری شدم حتی نذاشتن ناهار بخورم آقای دکتر محترم ساعت 5 تشریف آورد .موقعی که به دنیا اومدی خیلی گرسنه بودی منم که شیر نداشتم ولی خیلی بجه خوبی بودی اصلا گریه نمی کردی همه بچه ها تو اتاق ونق ونق می کردن ولی تو خیلی دخمل خوبی بودی .همش دسست رو می خوردی مارچ و مارچ راه انداخته بودی.اینم یک عکس از روز تولدت در بیمارستان جیگر من ...
20 مرداد 1392

شیرین کاری های درا خانم

سلام مامانی شرمنده اصلا فرصت نمی کنم وبلاگت رو اپدیت کنم.حالا که اینقدر شیرین شدی که من باید هر روز یک مطلب ازت بذار فرصت نمی کنم.مامان بد مامان جان این روزاخیلی بانمک شدی(با نمک بودی بانمک تر شدی) هر جا که میریم همه با تو مشغول میشن.کلی دلبری می کنی . برای خودت لالا میگی البته یالا یالا پتوت رو بغل میکنی و دستت رو می زنی به پتو می گی یالا یالا برای عروسکت آیدا خانم لالایی می گی برای مامان لالایی میگی خلاصه دلم برات بگه شدی قند عسل اسم این عروسکه آیدا خانم هستش .عروسک اینوره خراب شده ولی تو خیلی خوشت میاد ازش . هی با خودت تکرار می کنی می گی آلای لای نمی فهمیم چی میگی خواهشا هر کی تو فرهنگ لغت کودکش با این کلم...
20 مرداد 1392
1