ماجراهای این چند روز
سلام جوجوی مامان اون روز رفته بودیم باغ عمه حمیرا اینا(عمه مامان) توی باغ یک تاب بود تو رو که سوار می کردی خیلی خوشت اومده بود همونجا می خواستی بخوابی .من و بابا هم تصمیم گرفتیم برات یک تاب بخریم .دو سه روز بعدش رفتیم از مغازه برات تاب گر فتیم و اوردیم نصبش کردیم مامانی انقدر از این تاب خوشت میاد که روی تاب اصلا صدات در نمیاد .شمای فسقلی که تا من از چشت گم میشدم شروع میکردی به گریه ولی روی تاب عین دختر خانم های گل میشینی و صدات هم در نمی اد.اون روز گذاشته بودمت روی تاب خودم هم داشتم تو آشپزخونه کار میکردمگهگاهی میامدم و یک تکونی بهت میدادم و میرفتمدنبال کارم.یهو متوجه شدم تو روی تاب خوابت گرفته پ.ن.لوازم م...








